روز هزار بار می شکنم در حصار تنم
آن غریب، غریب در وطن منم، آری منم
گرفتار رنج و غمم، اسیر غصه ی دوران
قربانی چه ام منکه دل از عشق نمی کنم؟
اینجا همه بی وفا و بد عهد و دشمن اند
من یک نفر میان این همه جمع دشمنم
نمی شنود گویی که هرگز کسی صدای مرا
بگو شکایت کجا برم، ناله در کجا زنم؟
وقتی که خانه خانه ی عذاب و جهنم است
چه بهانه هست،چه امیدی برای ماندنم؟
گاهی چنان دلم سیاه است و چنان نومیدم
که یکسره در تلاش و سعی و فکر رفتنم
رفتن به جایی دور ،دور،دورتر از وطنم!
بگذار نباشم جایی که راضی اند همه به مردنم...
No comments:
Post a Comment